تبليغاتX
زمان باور احساسات
یاد من باشد تنها هستم ماه بالای سر تنهاییست.

گفتگوي تنهايي با سهراب

امشب هم مثل شبهاي ديگر تنهايي با خدايم خلوت كرده ام.اشكها جاري‏، واژه ها رها و روحم به آسمان پيوند خورده است.

باز هم مهتاب از وراي پنجره عريانم به قلمرو تنهاييم پا مينهد.باز هم ياد سهراب مي افتم.

به سهراب گفتم:خيلي دلم گرفته.خيلي دلتنگم.اين روزها نسيم و آسمان و پرنده ها هم گويي با من غريببي ميكنند.كاش كاشان بودم زير آسمان جايي كه تو به آرامش ابدي دست يافته اي.

.................................................................................................

شبها را در اتاقم دوست دارم.شب با آن سكوت راستين كه همچون همدمي دلسوز مرا در آغوش خويش پناه ميدهد.من در اين شبهاي ساكت، سكوت را تمام ميكنم و از دلتنگيهايم براي خداوند ميگويم.كه جز او مرا آشنايي نيست

 سهراب گفت:اتاق خلوت پاكي است.

براي فكر چه ابعاد ساده اي دارد!

دلم عجيب گرفته.

خيال خواب ندارم.

 به سهراب گفتم:راست مي گويي.اتاق خلوتي ساده و پاك براي اين افكار بي انتهاي من است.

كمي بعد آهي عميق كشيدم.اشكي از گونه ام غلتيد.گفتم:ماه به آسمان تنها روشني ميبخشد به تنهايي  من هم.

 سهراب گفت:ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالاي سر تنهاييست.

 گفتم:اين روزها فقط مينويسم مرا ياراي فرياد كلمه اي نيست.گفتم:براي دوستي نامه مينويسم.اما نيست تا نامه ها را بخواند اينها همه حرفهاي دلم هستند.بايد همه را بخواند، ميخواهم بداند كه اين روزها بر من چه ميگذرد.نميدانم به كدامين نشاني آنها را به خانه دوست برسانم.

 گفت:خانه دوست كجاست؟

نرسيده به درخت باغي است كه از خواب خدا سبزتر است.

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.

 گفتم:كدام عشق؟كدام دوست داشتن؟من هيچ باور ندارم.هيچصداقت گم شده. بالهاي صداقت شكسته

سهراب قلبم شكسته است.قلبم را شكسته اند و كسي مرا ياري نميكند تا پاره هايم را از زیرگامهاي غرور رهايي بخشم.

سهراب از زمين و زمان به تنگ آمدمهمه جا دروغ ،همه كس دروغ، همه چيز فريب، سراب، حرفها باد هوااما تا به كي؟

 گفت:چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد .

 گفتم:آخر چقدر تحمل؟چقدر صبر؟تا چه زمان همه چيز را فداي خوش بيني كنيم ؟

ميداني سهراب؟ تنهاييم را از من گرفتآن را ياز پس گرفتم.روزي به خاطر خودش نگذاشت تنها بمانم.اما امروز مرا به خاطر خودش بدون هيچ حرفي در ميان ترديد و اندوه رها كرد

 گفت:به سراغ من اگر مي آييد

نرم و آهسته بياييد

مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من

 گفتم:راست ميگويي چيني تنهاييم شكست.خورد شد...

حال به اتاقي پناه آوردم با پنجره اي رو به آسمان تنها كه مرا ميفهمد كه از ياد خدا لبريز است.كه حرفهاي دل سهراب را به من ميفهماند.

.................................................................................................

خداوندا مرا ياري ده آنگونه كه سزاوارم تنها باشم.اما تو مرا رها نكن

سهراب در آن لحظه كه اشكها بي وقفه ميبارند دست مهربان خداوند را حس كردم.حرفهايت به تنهاييم معنا بخشيد

 گفت:هر كجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فكر هوا عشق

زمين مال من است.

چه اهميت دارد گاه اگر ميرويند قارچهاي غربت ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 11:11  توسط پگاه | 

پنج روز مانده

خیلی وقته که رفتی...شمار روزا دیگه از دستم در رفته...مدت زیادی نبود که به زندگیم اومدی اما خیلی وقته که رفتی...دسته گل نرگس که برام خریده بودی،بس که انتظار برگشتن تو رو کشید خشک شد...نیستی که ببینی چند روز هوا ابریه...یادته که میگفتی روزای ابری دلت میگیره؟منم الان دلم گرفته،توی این روزای ابری ،انتظار بیهوده برای برگشتن تو،به نظرت من کی تموم میشم از انتظار؟از سوختن و ساختن؟چقدر روز تاریک و خفقان آور به نظر میاد...خیلی وقته که تنهام...گاهی اینقدر فکر میکنم که سردرد میگیرم.آخرش هم از این افکار بی نتیجه حالم به هم میخوره و یه مدت تو یه حالت بی نفاوتی سیر میکنم...کاش میشد منم با خودت ببری...زندگی برای من دیگه فایده ای نداره،زندگی بدون تورو میخوام چیکار؟من چه توی اتاقم باشم،چه توی خیابون یا حتی تو یه مهمونی بزرگ هم باشم بازم تنهام چون تو نیستی...چون کسی منو درک نمیکنه...تو یه همراه خوب بودی...هنوز هم هستی،تا وقتی که تو یاد منی یعنی هستی...اما نمیتونم لمست کنم،نمیتونم حست کنم،فقط میدونم که هستی...چقدر دلم تنگ شده برام اینکه دساتمو بگیری...خیلی خستم...

چهار روز مانده

بازم یه روز دیگه...بازم تنهایی...اصلا از خواب که بیدار میشم تازه میفهم چه مصیبتی به سرم اومده...خواب خیلی خوبه...هم تورو میبینم هم اینکه نه فکری هست نه مجبورم به مزخرفات بقیه گوش کنم...چند روز ازت خبر ندارم...مثل بچه ها بهونه گیر شدم...طاقت هیچی رو ندارم...خسته شدم ...پس کی میذارن تورو ببینم؟تا کی باید خودمو تو این اتاق لعنتی حبس کنم؟...نمیخوام برم بیرون وگرنه دوباره حرفاشون شروع میشه،دیوونم کردن،نیستی که بهت بگم...نیستی که کمکم کنی...نیستی که نجاتم بدی...

سه روز مانده

دیروز رفتم خونمون...هنوز با آرامش انتظار من و تو رو میکشید...حوض پر از آب بود...یه عطر خاصی تو هوا پیچیده بود...احساس سبکی کردم،احساس آرامش،انگار با تو بودم...نشستم لب حوض...تا تونستم اشک ریختم...اشکام میریخت تو حوض...برای همه لحظه هایی که با تو بودم و همه لحظه هایی که کنارم نبودی و برای بعد ها اشک ریختم...قرار بود اینجا با هم زندگی کنیم...با هم کنار این حوض بشینیم...به گلها و درختای حیاط کوچیکمون آب بدیم...داشتم دق میکردم...اینقدر گریه کردم تا از حال رفتم...وقتی بیدار شدم غروب شده بود،باد سردی میوزید.انگار رفته بودی...دوباره تنها شدم...

دو روز مانده

عشق چیه؟دوست داشتن واقعی یعنی چی؟میدونم که اگه میموندی حتما بهم میگفتی...دهن همرو میبستی که اینقدر حرف مفت نزنن..آخه این آدمای سطحی نگر که فقط کارشون نگاه کردن به زندگی دیگران چه میفهمن از عشق؟...آخه من چی بگم به اینا؟؟؟...کاش بودی...من توان مقابله با این آدمارو ندارم...میگن تو دیگه نیستی پس من دیگه نباید بهت فکر کنم...اما من کاری به این حرفا ندارم...من تا آخر عمرم با تو میمونم...من فهمیدم که عشق واقعی یعنی وقتی درگیرش شدی نتونی ازش جدا بشی...یعنی هیچ منطقی نتونه وادارت کنه ازش دست بکشی...من یه آدمم،قلب دارم،روح دارم...اینا رو نمیتونم تقدیم چند نفر کنم...نمیتونم ذهنمو مشغول چند نفر کنم...عشق یه احساس دست نخوردس که یه بار فقط به یه نفر تقدیم میکنی...من نمیتونم تو زندگیم چند نفر رو دوست داشته باشم...من همه عشق و محبت وجودم رو نگهداشتم...دست نخورده...که نثار تو کنم...ذهن من آغشته به یاد توست...قلب من لبریز از علاقه به توست...روح من فقط تو رو احساس میکنه...یا تنهام نذار یا منم با خودت ببر...

یک روز مانده

میگن قرار شده قلبت رو اهدا کنن...پس تو منو تنها گذاشتی...امروز گذاشتن بیام پیشت...همه تنم میلرزه...توان روبرو شدن با تو رو ندارم...انگار ازت دور بودم بهتر با این مصیبت کنار اومده بودم...مامانت هنوز باهام سرده...نمیدونم چرا منو مقصر میدونه...شاید به این خاطر که اونروز داشتی میومدی دنبال من...چقدر دلم برات تنگ شده...دستات چقدر سرده...ببخش که اشکام میریزه رو ذستت...صورتت چقدر آرومه اما بی روحه...چشمات بستس...منو نگاه کن...ازت خواهش میکنم...فقط یه لحظه...ببین چی میکشم...از همه...من حالا چی کار کنم بدون تو ؟...من میرم خونمون،آره میرم اونجا تنها زندگی میکنم...تنها با یاد تو...نمیخوام کنار این آدما بمونم...میدونی مامانت الان چی بهم گفت؟ "خوبه هنوز اسم بچم تو شناسنامت نرفته! تو یه دختر مجردی...نترس اگه بخوای ازدواج کنی هیچ مشکلی نداری...انگار نه انگار که پسر من تو زندگی تو وجود داشته"...نزدیک بود همونجا قالب تهی کنم...

خیلی جلو خودمو گرفتم...هیچی نگفتم اما اشکام سرازیر شد...در مورد من چی فکر کردن با خودشون؟...فکر کردن منم مثل اونا هستم؟

دیگه تموم شد...

مامانم نمیذاشت بیام مراسم به خاک سپردنت...امروز یه بحث حسابی داشتیم که محترمانه منو از خونه بیرون کرد...ازم پرسید:"خوب حالا که دیگه تموم شد.تا کی میخوای منتظر بمونی؟بذار اون موردی که دیشب بهت گفتم بیان...خیلی پسر خوبیه"...مامان من قصد ازدواج ندارم،نه با این کسی که میگین نه با هیچ کس دیگه...ازم نپرسین چرا چون گفتن حرفی مسئله رو حل نمیکنه.شما ها منو درک نمیکنین..."من یه دختر مجرد تو این خونه نگه نمیدارم.فهمیدی؟"...باشه مامان پس من میرم خونه خودم زندگی میکنم...اینجوری بهتره...اگه بمونم این حرفا تمومی نداره پس من میرم...توی مراسم کسی بهم نگاه نکرد...مامانت خوب منو مقصر جلوه داد...دارم از غصه خفه میشم...اینجور موقعها خیلی دلم برات تنگ میشه...تو حال خودم بودم که حس کردم یکی پیشمه...نگاه کردم،خواهرت بود...یه چیزیو گذاشت توی دستمو زود رفت...دستمو نگاه کردم...حلقه...همونی که قولشو بهم داده بودی...خدای من...همون روز که میخواستی بیای قرار بود بیاریش؟...چقدر قشنگه...وقتی کردمش تو دستم احساس عجیبی بهم دست داد...آروم شدم...حالا همه رفتن...هیچکس پیشت نیست...فقط منم...امروز میرم خونمون...حرف زدن و زندگی کردن با کسایی که درکم نمیکنن چه فایده داره؟جز اینکه بیشتر زجرم میده؟...میدونی؟من قلبم رو با بدن تو فرستادم زیر خروارها خاک...اما خاطراتمون هست...اونا همخونه من میشن...پس اینو بدون که خاطراتمون محفوظه و از همه مهمتر بدون قلب به خاک نسپردنت...قلب من کنارت هست...تا موقعی که خودمم بیام پیشت...

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 13:8  توسط پگاه | 

نیمکتی که قبلا یه روزی روش نشسته بودیم این روزا دیگه خالیه... هر باز که از پنجره نگاه می کنم می بینم کسی روش ننشسته... شاید اونا هم  از وقتی که دیگه مارو نمی بینن دلشون نمیاد روش بشینن...

تو همه زندگی منو پر کرده بودی و حالا حس می کنم زندگیم خالی شده... انگار یه چیزی رو گم کردم...نمی دونم به چی فکر کنم، نمی دونم منتظر کی باشم، اصلا نمی دونم باید چیکار کنم...دیگه نمی دونم سر زندگیم چی میاد...حالا فکرم از نبودنت سرگردون شده... خاطرات همینطور از جلوی چشام عبور می کنن و من نمی تونم اونا رو نگهدارم یا .حتی برگردونم و هنوز باورم نشده که همه چی تموم شده و تو دیگه نیستی... شاید محکومم به رنج ابدی یه رنج نا تموم که باید همیشه همراهم باشه و رو قلبم سنگینی کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 0:14  توسط پگاه | 
وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می توان به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهد شد...

ف . فرخزاد

و من در میان وزش سهمگین دروغ، خود را چون برگی می بینم که نمی داند به کدام سو پناه ببرد...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 19:47  توسط پگاه | 

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم

بعد از تو ما تمام یادگاری ها را

با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده خون

از گیجگاه های گچ گرفته دیوارهای کوچه زدودیم…

 

ف . فرخزاد

 

اما من نمیدانم بعد از تو چه خواهد شد…!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 16:24  توسط پگاه | 

Entry for May 13, 2007

امروز هم روزی مثل همیشه است...اما نمیدانم مرا چه میشود...کلاغها همچنان غار غار میکنند و گنجشکها لب جوی آب میخورند...در آسمان پرواز هست،خورشید هست...به آرامی گام برمیدارم...احساس امنیت دارم،حسی که مدتها بود مرا از یاد برده بود...امنیتی زمینی...و خرسند از اینکه قلبی به یاد من در گوشه ای از این شهر میتپد...روحی به خاطر من رنجها را به جان میخرد...

چشمانم همه این زیباییها را همانند ثانیه هایی که سپری میشوند،تکرار میکند...اما احساسم چه؟چرا این تکرار برایش متفاوت است...؟

گویی درختها با آواز نسیم میرقصند...آسمان آبی تر شده است و خورشید لبخند میزند...امروز روحم سبک شده و دلش پرواز تا بینهایت میخواهد...پرواز با تو...

اما دیگران لبخند نمیزنند...چون همیشه به سرعت راه میروند که مبادا دیر به مقصد برسند...آنها این زیبایی را نمیشوند؟نکند برایشان تکراری ساده از روزی بهاری باشد؟...قلبم به درد آمد... تماشای پرواز پرنده های رها آنها را به فکر فرو نمیبرد؟از دیدن درختها شاد نمیشوند؟چه بر سرشان آمده؟؟؟ما آدمها به چه می اندیشیم؟...گویی مدتهاست از روحمان غافل شده ایم...اما وجودت نگذاشت من همانندشان تکرار روزها را نظاره گر باشم...مرا از سیاهی سکوت بیرون کشیدی...

به نظرت شعار میدهم یا هذیان میگویم؟

اما قلبم راست میگوید...به احساسم ایمان دارم...دیگر روزها یکسان نیستند...کوچه ای که هر هفته بر آن قدم میگذاریم تغییر کرده است...هرگاه نیستی صدای قدمهایت را در سکوت کوچه و در میان هیاهوی آدمها حس میکنم...گویی روحت همیشه کنارم گام بر میدارد...آنگاه نفسی عمیق میکشم...باری دیگر احساس امنیت میکنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 1:19  توسط پگاه | 
ظلمت تنهایی بر روحم سایه گسترد

وقتی نبودی

وقتی اشکها نباریدند

وقتی باران بارید و آسمان غرید و پنجره لرزید

وقتی حس کردی تنهایی

وقتی حرف دلت مرگ بود و نیستی

من میگفتم

من مینوشتم

تو میگفتی

تو مینوشتی

من مینویسم

و تو هم...

و بعد

آسمان اشک میریخت،آسمان میلرزید،آسمان مینالید

بس که من گفتم تو تنها نیستی

بس که تو گفتی تنها هستی

*من تو را خواستم و نبودی

تو مرا خواستی و نبودم،اما میخواستم...

در پس لحظه های لرزان

در پس اندوه شب

همچو اشکهایم در تاریکی پنهان شدم

وقتی تو گفتی نمیتوانی

و باز گفتی دوام نمی آوری

گویی ندانستی که با هر واژه چه اندوهی بر من وارد آوردی

و من در سکوت شب

در میان اندوه آسمان شکستم

مثل جان کندن ماهی بیرون از آب

مثل تقلای پرنده ای شکسته بال برای پرواز

مثل گلی که نمیخواهد پرپر شود

میخواهم باشم و میخواهم باشی

قلبم با تمام قوا

از میان تکه های پاره پاره

با آنکه میداند در پس حصار تنهاییت از من دور شدی

تو را با اندوهی امیدوارانه صدا میکند

تو را میخواهد...

+ نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 1:42  توسط پگاه | 

پنج روز مانده

خیلی وقته که رفتی...شمار روزا دیگه از دستم در رفته...مدت زیادی نبود که به زندگیم اومدی اما خیلی وقته که رفتی...دسته گل نرگس که برام خریده بودی،بس که انتظار برگشتن تو رو کشید خشک شد...نیستی که ببینی چند روز هوا ابریه...یادته که میگفتی روزای ابری دلت میگیره؟منم الان دلم گرفته،توی این روزای ابری ،انتظار بیهوده برای برگشتن تو،به نظرت من کی تموم میشم از انتظار؟از سوختن و ساختن؟چقدر روز تاریک و خفقان آور به نظر میاد...خیلی وقته که تنهام...گاهی اینقدر فکر میکنم که سردرد میگیرم.آخرش هم از این افکار بی نتیجه حالم به هم میخوره و یه مدت تو یه حالت بی نفاوتی سیر میکنم...کاش میشد منم با خودت ببری...زندگی برای من دیگه فایده ای نداره،زندگی بدون تورو میخوام چیکار؟من چه توی اتاقم باشم،چه توی خیابون یا حتی تو یه مهمونی بزرگ هم باشم بازم تنهام چون تو نیستی...چون کسی منو درک نمیکنه...تو یه همراه خوب بودی...هنوز هم هستی،تا وقتی که تو یاد منی یعنی هستی...اما نمیتونم لمست کنم،نمیتونم حست کنم،فقط میدونم که هستی...چقدر دلم تنگ شده برام اینکه دساتمو بگیری...خیلی خستم...

چهار روز مانده

بازم یه روز دیگه...بازم تنهایی...اصلا از خواب که بیدار میشم تازه میفهم چه مصیبتی به سرم اومده...خواب خیلی خوبه...هم تورو میبینم هم اینکه نه فکری هست نه مجبورم به مزخرفات بقیه گوش کنم...چند روز ازت خبر ندارم...مثل بچه ها بهونه گیر شدم...طاقت هیچی رو ندارم...خسته شدم ...پس کی میذارن تورو ببینم؟تا کی باید خودمو تو این اتاق لعنتی حبس کنم؟...نمیخوام برم بیرون وگرنه دوباره حرفاشون شروع میشه،دیوونم کردن،نیستی که بهت بگم...نیستی که کمکم کنی...نیستی که نجاتم بدی...

سه روز مانده

دیروز رفتم خونمون...هنوز با آرامش انتظار من و تو رو میکشید...حوض پر از آب بود...یه عطر خاصی تو هوا پیچیده بود...احساس سبکی کردم،احساس آرامش،انگار با تو بودم...نشستم لب حوض...تا تونستم اشک ریختم...اشکام میریخت تو حوض...برای همه لحظه هایی که با تو بودم و همه لحظه هایی که کنارم نبودی و برای بعد ها اشک ریختم...قرار بود اینجا با هم زندگی کنیم...با هم کنار این حوض بشینیم...به گلها و درختای حیاط کوچیکمون آب بدیم...داشتم دق میکردم...اینقدر گریه کردم تا از حال رفتم...وقتی بیدار شدم غروب شده بود،باد سردی میوزید.انگار رفته بودی...دوباره تنها شدم...

دو روز مانده

عشق چیه؟دوست داشتن واقعی یعنی چی؟میدونم که اگه میموندی حتما بهم میگفتی...دهن همرو میبستی که اینقدر حرف مفت نزنن..آخه این آدمای سطحی نگر که فقط کارشون نگاه کردن به زندگی دیگران چه میفهمن از عشق؟...آخه من چی بگم به اینا؟؟؟...کاش بودی...من توان مقابله با این آدمارو ندارم...میگن تو دیگه نیستی پس من دیگه نباید بهت فکر کنم...اما من کاری به این حرفا ندارم...من تا آخر عمرم با تو میمونم...من فهمیدم که عشق واقعی یعنی وقتی درگیرش شدی نتونی ازش جدا بشی...یعنی هیچ منطقی نتونه وادارت کنه ازش دست بکشی...من یه آدمم،قلب دارم،روح دارم...اینا رو نمیتونم تقدیم چند نفر کنم...نمیتونم ذهنمو مشغول چند نفر کنم...عشق یه احساس دست نخوردس که یه بار فقط به یه نفر تقدیم میکنی...من نمیتونم تو زندگیم چند نفر رو دوست داشته باشم...من همه عشق و محبت وجودم رو نگهداشتم...دست نخورده...که نثار تو کنم...ذهن من آغشته به یاد توست...قلب من لبریز از علاقه به توست...روح من فقط تو رو احساس میکنه...یا تنهام نذار یا منم با خودت ببر...

یک روز مانده

میگن قرار شده قلبت رو اهدا کنن...پس تو منو تنها گذاشتی...امروز گذاشتن بیام پیشت...همه تنم میلرزه...توان روبرو شدن با تو رو ندارم...انگار ازت دور بودم بهتر با این مصیبت کنار اومده بودم...مامانت هنوز باهام سرده...نمیدونم چرا منو مقصر میدونه...شاید به این خاطر که اونروز داشتی میومدی دنبال من...چقدر دلم برات تنگ شده...دستات چقدر سرده...ببخش که اشکام میریزه رو ذستت...صورتت چقدر آرومه اما بی روحه...چشمات بستس...منو نگاه کن...ازت خواهش میکنم...فقط یه لحظه...ببین چی میکشم...از همه...من حالا چی کار کنم بدون تو ؟...من میرم خونمون،آره میرم اونجا تنها زندگی میکنم...تنها با یاد تو...نمیخوام کنار این آدما بمونم...میدونی مامانت الان چی بهم گفت؟ "خوبه هنوز اسم بچم تو شناسنامت نرفته! تو یه دختر مجردی...نترس اگه بخوای ازدواج کنی هیچ مشکلی نداری...انگار نه انگار که پسر من تو زندگی تو وجود داشته"...نزدیک بود همونجا قالب تهی کنم...

خیلی جلو خودمو گرفتم...هیچی نگفتم اما اشکام سرازیر شد...در مورد من چی فکر کردن با خودشون؟...فکر کردن منم مثل اونا هستم؟

دیگه تموم شد...

مامانم نمیذاشت بیام مراسم به خاک سپردنت...امروز یه بحث حسابی داشتیم که محترمانه منو از خونه بیرون کرد...ازم پرسید:"خوب حالا که دیگه تموم شد.تا کی میخوای منتظر بمونی؟بذار اون موردی که دیشب بهت گفتم بیان...خیلی پسر خوبیه"...مامان من قصد ازدواج ندارم،نه با این کسی که میگین نه با هیچ کس دیگه...ازم نپرسین چرا چون گفتن حرفی مسئله رو حل نمیکنه.شما ها منو درک نمیکنین..."من یه دختر مجرد تو این خونه نگه نمیدارم.فهمیدی؟"...باشه مامان پس من میرم خونه خودم زندگی میکنم...اینجوری بهتره...اگه بمونم این حرفا تمومی نداره پس من میرم...توی مراسم کسی بهم نگاه نکرد...مامانت خوب منو مقصر جلوه داد...دارم از غصه خفه میشم...اینجور موقعها خیلی دلم برات تنگ میشه...تو حال خودم بودم که حس کردم یکی پیشمه...نگاه کردم،خواهرت بود...یه چیزیو گذاشت توی دستمو زود رفت...دستمو نگاه کردم...حلقه...همونی که قولشو بهم داده بودی...خدای من...همون روز که میخواستی بیای قرار بود بیاریش؟...چقدر قشنگه...وقتی کردمش تو دستم احساس عجیبی بهم دست داد...آروم شدم...حالا همه رفتن...هیچکس پیشت نیست...فقط منم...امروز میرم خونمون...حرف زدن و زندگی کردن با کسایی که درکم نمیکنن چه فایده داره؟جز اینکه بیشتر زجرم میده؟...میدونی؟من قلبم رو با بدن تو فرستادم زیر خروارها خاک...اما خاطراتمون هست...اونا همخونه من میشن...پس اینو بدون که خاطراتمون محفوظه و از همه مهمتر بدون قلب به خاک نسپردنت...قلب من کنارت هست...تا موقعی که خودمم بیام پیشت...

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 0:47  توسط پگاه | 

در میان هجوم لحظه های دیروز به خوابم آمدی

باز هم اندوه خاطراتم را ورق زدی

گویی هنوز نمیدانی چه بر من میگذرد

پس ورق بزن

پریشانیهایم را بخوان

اما چه سود که در این روز خاکستری

که دل آسمان گرفته

به این اتاق تنهای تاریک پا میگذاری

من ویران را بنگر

و خاطراتت را بردار و برو

که خسته ام از یادت و از نبودنت

گویی آنروز به لحظه وداع خندیدی

به آن لحظه که با دستهای سرد احساست آفریدی

به آن تقدیر که با قلبت ترسیم کردی

و به آن شبها که آشوب اشکهایم بود

شبهای شکنجه و مرگ روحم بود...

صدای خنده هایت در پس ضجه های اشکهایم پنهان شد

من ویران را بنگر...

چه آسان دروغ را سپر رفتنت نهادی

تو را چه هراسی بود

که صداقت را به دروغ فروختی

به یاد داری که هرگز نمیخواستی راستی را زیر پا بگذاری ؟

به یاد داری که از شکستن دل میترسیدی ؟

اما رفتی

و من میان سیاهی ها از یادت رفتم

در پس تاریکی با قلبی سرد و خزان زده تنها ماندم

کاش بادی بوزد و برگهای خاطراتت را

از صفحه قلبم با خود ببرد

من ویران را بنگر...

و حال من ماندم و روحی که یارای ماندن ندارد

من ماندم و قلبی که امید تپیدن ندارد

من لبریز از درد

لبریز از حس فرو ریختن

به زمین افتادم

و هرگز اوج نخواهم گرفت

بالهایم شکسته است

گل آرزوهایم پر پر شده است

کاش میشد یادت را

در آتش فراموشی بسوزانم

و خاکسترش را به باد بسپارم

به همانجا که میدانم دیگر بر نمیگردی...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 17:44  توسط پگاه | 

همه میگویند...

 

میگویند: بی خیال شو

و برای لحظه ای به هیچ نیندیش

هر چه می بینی و میشنوی بسپار به نسیان

 

میگویم:چطور میتوان این همه دید و

هیچ نگفت

این همه شنید و

هیچ نیندیشید

 

میگویند:زندگی سراسر غم و اندوهی گذراست

تو هم بگذار و بگذر

 

میگویم:کجا را دارم که بگذارم؟

به نام کدامین امید بگذرم؟

اگر آنچه در پیش رو دارم

سرابی بیش نباشد...

چه بر سرم خواهد آمد ؟

 

میگویند:بی خیال شو

به آن سراب هم نیندیش

فکرت را تهی کن

که هر چه باید، پیش خواهد آمد

تو را غمی نباشد

زندگی گذراست

این لحظه ها هم خواهند رفت

تو هم بگذار و بگذر

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 19:23  توسط پگاه | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
برای او که نميدانم



نگاه تنهايم را بر آسمان ترسيم کردم

آرزوی پروازی جان گرفت

اما ما را که پروازی نيست

فقط خواستن است

و در اين ميان

بين خواستن و نشدن فاصله ای نيست

پس

خود را از انديشه های دور رها کردم

دوباره تنهاييم را برای خودم نوشتم

دوباره افکارم را برای خودم خواندم

و به ياد آوردم

آنگاه که با تو وداع کردم

خواستن ديدار دوباره جان گرفت

حال من در اين خلوت دلنشين

به تو می انديشم

و به اميد ديدار دوباره

از باغچه تنهاييم

قاصدکی کندم

و پرپر کردم.

و به ياد تو همه را

به باد سپردم

تا بلکه نشانی از من به تو

که در آن دوردستهايی برسد

هر چند که نميدانم هستی يا نه

نميدانم مرا به ياد داری يا نه


نوشته های پیشین
آذر 1387
آبان 1387
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
پیام
سهراب
روزهای روشن
سی تا نما تا عشق
من و كتاب هايي كه خوندم
سراب
چشم دل
به سوی خدا
زن بی قرار
...۩۩۩ بهم بفكريم ۩۩۩...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM